ییلاق شینه چاک بره سر

 از هر شخصی که از یک منطقه ییلاقی بکر و زیبا سوال کردیم همگی انگشت خود را به سوی منطقه‌ای به نام «ییلاق شینه چاک» نشانه رفتند. ابتدا تصورمان این بود که شاید دلیل نامیدن این منطقه به شینه چاک، زیبایی بی‌مثل و مانندش باشد. هر چند این تصور ما چندان با واقعیت فاصله نداشت، اما گویا دلیل نامیدن این ییلاق داستان‌ها و ماجراهای دیگری هم دارد. یکی از آن همه روایت این که انگار سبززاری دردل این کوه بوده به نام محلی« شینه -چاک   »، همین نام بعدها نیز بر این خطه به یادگار مانده است.

 راستی نگفتم که راه مان را در مسیر جنوب  شهر  بره سر ادامه دادیم. هر چه از شهر فاصله گرفتیم جاده شیب ملایمی پیدا می‌کرد و این شیب به مرور و با پیشروی، تندتر می‌شد. بی‌آن که کوچک‌ترین احساسی از این شیب داشته باشیم ! جاده بسیار زیبا بود، به اندازه‌ای زیبا که هر توصیفی برای آن کم است، درست مانند تابلوی نقاشی بسیار بزرگ و بی‌نظیر با رنگ‌های تند و ملایم طبیعت. به درستی می توان ادعا کرد که اینجا بهشت کوچک شهر براسر است در اینجا هدف تنها رسیدن به مقصد نبود، بلکه خود جاده یک جاذبه و یک غایت بی‌بدیل بود.

 

همچنان که در جاده سنگلاخی، شیب‌ها و پیچ‌ها را یکی پس از دیگری می‌پیمودیم، دما بیشتر ا‌فت می‌کرد، البته زمانی شگفتی این جنگل‌ها بیشتر می‌شود که متوجه خواهید شد روزگاری  مردان بزرگی ازطایفه های نظرعالی  وکردهای برهسر  در این ییلاق شینه چاک میان انبوه این درختان وکوه ،طبیعت وصف ناشدنی مشغول دامداری بوده اند که جای جای این خاک پاک گام نهاده اند.و ناخودآگاه زبان به تمجیدشان می‌گشاییم وصلواتی برروحشان  می فرستیم....

همچنان به راه خود از میان انبوه مراتع ویونجه زارها و هم مسیر با نهرآبی زیبا که «مخشر» نام دارد، ادامه می‌دهیم. هر چه بیشتر ارتفاع می‌گیریم از انبوه و تراکم درختان بیشتر می‌شود.......خوب بگذریم

با پیشروی بسمت جنوب کم‌کم دریاچه ای بی‌نظیری بنام  ویستان نمایان می‌شود  این دریاچه زیبا که با وسعت 4 هکتاری در دامنه جنوبی شهر بره سر ودر فاصله 3کیلومتری مرکز شهر قرار گرفته از دوسو به جنگلهای زیبای راش و جهات دیگر به مراتع وتپه ماهورهای زیبا محدود میگردد.وبافاصله کمی ازاینجا همان ییلاق زیبای« شینه چاک» است. جایی که تابستانی مطبوع وپیرامونی سرسبز دارد و زمستانش پربرف است. واما خانه‌ها یا بهتر است گفته شود به کلبه‌های زیبا و سنتی ییلاقی که سقف‌های شیروانی دارند، می‌رسیم. چشمان اهل این دیار پر از دوستی و محبت است. بیش از آن که سلام کنیم، سلام می‌شنویم.

ییلاق نشینان پیش از آنکه آفتاب شبنم زمین را در دست بگیرد و از پشت کوه تا دوردستها طلوع کند، بیدار می‌شوند؛ شب که می‌رسد و آفتاب نگاه از زمین می‌گیرد، هنوز بیدارند؛ زیر نور فانوس، یا کناربخاری هیمه آتشی، دورتادور یکدیگر، صمیمی و مهربان، با لبهایی خندان و چشمهایی پرفروغ. دامداران این وادی را می‌گویم که زندگیشان را بر بالین طبیعت، روی دستهای خاک، در مجاورت قلب زمین، زیر سایه بی‌منت یک یا چند درخت، همنشین رگهای یک رشته باریک  چشمه  ای  با آب زلال پهن می‌کنند و در دنیای سرعت و مدرنیته، آرام و با طمأنینه، زندگی سنتی خود را پیش می‌برند.

 می‌گویند گوش دامداران از زمزمه باران ، مه و باد، رمزی عاشقانه می‌گشاید، حس چوپانان  کوچک‌ترین نوازشهای نسیم را می‌شناسد و با بداخلاقیهای تندباد آشناست و نبض آسمان در دستانشان است؛ همه، سختی را به جان می‌خرند و از آن آسایش می‌سازند. آنها، مهر، محبت، عشق، همکاری، همراهی را خوب می‌شناسند؛ و اگرچه تمام زندگی مادیشان در کومه‌ای، درون کلبه ای ییلاقی جمع شود، برای گسترۀ صفا و یکرنگی شان گنجایش دست‌ها و آغوش یک دنیا هم کم است.

این ییلاق از آن نظر هم بسیار جالب است که گرچه با شهرفاصله چندانی ندارد، اما از دریا ارتفاع زیادی دارد. جالب‌تر از آن هم، اسامی کوه‌های اینجاست. کوه «لابار»، «کوه وییلاق استلی سرا»، «کوه شینه چاک » و... راستی در بالای همین کوه شینه چاک یک محل دیدبانی وجود دارد که به گویش محلی به آن سرمیل<< سرمیلان<< نیز می گویندو به پیش از دوران اسلام باز می‌گردد. بگذریم این حکایت سر درازی دارد...

سرمیلان

آقای امیری نظری  دراین باره  می نویسد:وقتی قدم به ییلاق شینه چاک آن سرزمین پاک میگذاری و گوش به نوای نی چوپانان و زنگوله گوسفندان و صدای پرندگان و زوزه ی گرگها می سپاری ،شک مکن خواهی شنید، زمزمه مردان و زنان غیور و زحمتکش و بزرگی را که برای زنده ماندن و زندگی کردن سالیان دراز مشقات سخت زندگی  کوچ نشینی و چپر نشینی را با جان و دل خریدند و چه زیبا به هنگام پیری با خاطرات خوش و ناخوش زندگی،با دستی خالی از دنیا رفتند و بی ریا در کنار اجداد خود در فبرستان تاریخی لیاشگل اسوده ارمیدند.پس با وضو بر این سرزمین قدم نهیم و وارد شویم و با نیت امرزش یادی بکنیم از مرحومان کربلایی کوچک امیری نظری ،حاج خانمحمد پورحیدری،حاج محمد نظری،مشهدی ابراهیم بشارتی،مشهدی علیگل نظری،مشهدی بابا پورمحمدی ، مشهدی طاهر لطیفی ، مشهدی کاکا نظری ،مشهدی مرضیه پورحیدری،مشهدی حاجیه خانم رضایی،مشهدی گل اندام مهدی پور،مشهدی زرنگ بشارتی،مشهدی حنیفه نظری،مشهدی حلیمه نظری،که جای قدمهای استوار انان در پهنه وسیع ییلاق شینه چاک که روزی کتاب امال و ارزوهایشان در انجا ورق می خورد تا ابد استوارو باقی خواهد ماند.یادشان بخیر و روحشان شاد.

باتقدیر وتشکر از استاد ارجمندم آقای ابوالحسن امیری نظری برسری 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 226 بازدید
ابوالحسن اميري نظري برسري

وجود واجب استاد هستي تجلي كرده بر ابعاد هستي دوست و برادر عزيزم جناب آقاي علي اكبر خان لياولي ،ابتدا درود و سلام مرا پذيرا باشيد ،در ثاني بنده ي حقير ،بسيار مختصر و اندك هستم و جايگاه استادي براي چون مني شلاق دانايي بر منيت كم داناست،خدا ميداند جز به خاك فكر دگري ندارم ، پاينده باشي انشا الله.

همشهری دور

درب را از لنگه کندند می گویند منظر پنجره تان زیباست دسته گل به آب دادند آب مرداب به ما دادن آب چشمه را گاو خورد... روستا را گرفتند شهر دادن گاو گوسفند و داس را گرفتند نان شهری به خورد ما دادن از شهر به ما شر رسید از خیر ها هم خبری نیست راه هامان خاکی بود چراغهامان فانوس شب ها مان روشن باغبرمان پر گندم باغ خدا پر میوه وییستان مان پر برکت گاو ها مان پرشیر بود تخم خیر را بر کندند تخم نفاق کاشتند خیر و برکت رفت بگذریم حرف ها کهنه بود یارها رفت... اول باخودم بودم دوم با شما سوم هم فلانی اماهمه اینها به کنار تقصیر نفر چهارم است... سلام بر دوست ادبی ما مهندس ادبیات حبیبی... سلام چه خبر از شهر شهریاران؟ امیدی بود با پنج تفنگدار تا ده مان را آباد کنید اما.... با دوئل آنها وقتی نماند تریبونها کم امد حرفی نماند سامان ها خراب شد طرح ها ویران شد مشکلات برجاست وای جاده باغ برقرار نشد؟!!!! کوچه ها آسفالت نشد خانه ها گازدار نشد شیر ها اب دار نشد انترنت و دیجیتالمان چه شد... پس رفتیم کسی جلو دار نشد بره سر آباد نشد چون ساز ها کوک نشد... سپاس از زحمات همه انهایی که فرصت را غنیمت شمردند وخیری از خود برای زادگاه خود باقی