شعرگالش....؟!

 

من امشب ،ای رفیق ساده ی جنگل،
توای گالش!
به مهمانی به پیشت آمدم
درکُلام میمانم
وبایک کاسه شیرتازه ات
غم از فضای سینه میرانم
نماز صبح راشکرانه می خوانی
ز نجوایت سکوت وسبزی جنگل
خبردارد
ودرآیینه ی اخلاص می بینم
که راشٍ سرکش وسرسبز
نمازخویش برسجاده ی خورشید می خواند
اجاقت گرم وروشن باد
خلوصت همدم آتش
دلت سرشارپاکیهاست
تورابیمی زدود هیمه ی تًرنیست
سحرباهٍی هٍی گرمت
زخواب دوش می کوچد
وچشمش را به آب چشمه ی لابار میشوید
صدای ل له وایت درحریم کوه میپیچد
وزآوای دل انگیزش
گل نیلوفرمرداب میرقصد،
جگن ها درکناربندآبندان
نسیم صبحگاهان را به بزم خویش میخوانند،
کًسَکها درهیاهوی سپیده دم
به آرامی به سوی باغهای ساکت مرداب میکوچند
بخوان گالش دلم تنگ است
بخوان گالش دلم تنگ است
بخوان گالش صدایت گرگها را میگریزاند..
صدایت انفجارحرکت گله،
سگت درپیش می تازد
طنین گام هایت درحفاظ بسته پاتاوه وگلچرم
زهیبت دشت را محصور میسازد
به دوشت لم شولا پشمیت زیباست
تنت آغشته با بوی گل ابریشم صحراست
صدای هی هیت رادوست میدارم
صفا وسادگیهای توراگالش
غروب ازدور می آیم
تورابه تکرارهمیشه ،
بازمی بینم
غروب آهسته می آید
تورا از دور می بینم
به تکرار همیشه بازمی گردی
برایم شیر می دوشی
درون کوزه میریزی
وآن دیگ سیاهت را
که زخمی کهنه از فرسایش وپیری به تن دارد
کنارآتش کِله
برای شام شب آماده میسازی
وبوی تازه ی نانت
فضای کُلام را آکنده میسازد
وچای گرم وکٍلوا لذتی دارد،
کنارآتش هیمه
دلت آرام می گیرد
وتوبا آن زبان ساده وشیرین
برایم قصه میگویی
برایم قصه های خوب دوران شبانی را
ومن چای تورا با قند گپ های تومینوشم،
شب تاریک توگالش!
به سوسوی همین فانوس،پررنگ است
بخوان گالش دلم تنگ است
بخوان آوازدلسوز دیلمی را
صدایت سبزوشیرین وخوش آهنگ است
بخوان گالش دلم تنگ است
بخوان گالش دلم تنگ است %d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%20%d8%b7%d8%a7%d9%84%da%a9%d9%88%d9%87%20%d8%ae%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%853.jpg
gif.gif توضیحات: گالش=به گله داران وچوپانان کوهستان های رودبار گفته میشود کُلام=خانه ییلاقی پاتاوه=جوراب بلندوپشمی چوپانان کِله=بخاری گلی دست ساز شولا =چوخا-نمد روی دوش چوپانها کِلوا=نانی شبیه شیرمال

ویرایش از شعر: اسفندیار زرکوب طهرانی

/ 0 نظر / 96 بازدید