گلهای شقایق ییلاقات چهارمحل

 

نمی دانم چه بیماری 

به جان دلبرش 

افتاده بود-اما- 

*

گل شقایق ییلاقات چهارمحل

 

گل شقایق ییلاقات چهارمحل

 

دشت شقایق ها ییلاقات چهارمحل

 

گل شقایق ییلاقات چهارمحل

 

گل شقایق ییلاقات چهارمحل

 

دشت شقایق ها ییلاقات چهارمحل

 

گل شقایق ییلاقات چهارمحل

 

دشت شقایق ها ییلاقات چهارمحل

طبیبان  گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

*

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

*

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

*

چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

ویک دم هم نیاسوده

*

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من

*

به آسانی مرا

با ریشه از خاکم جداکردو

به ره افتاد......

واو می رفت و....

من در دست او بودم

واو هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

*

پس از چندی

هوا چون کوره آتش

زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش

تمام ریشه ام می سوخت

*

به لب هایی که تاول داشت

گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی  نیست

به جانم هیچ تابی نیست

*

اگر گل ریشه اش سوزد

که وای من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

*

خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را

*

چنان می رفت و

من در دست اوبودم

وحالامن.....

تمام هست اوبودم

*

دلم می سوخت

اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب

نسیمی در بیابان کو ؟

*

و دیگر داشت در دستش

تمام جان من می سوخت

*

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد

*

کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را

با سنگ خارایی

*

زهم بشکافت

زهم بشکافت

*

اما ! آه ! !

صدای قلب او گویی

جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را

پشت و رو می  کرد

و هر چیزی که هرجا بود

با غم رو به رو می کرد

*

نمی دانم چه می گویم ؟!

به جای آب خونش را

به من می دادو

بر لب های او فریاد

*

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

*

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

ونام من شقایق  شد

گل همیشه عاشق شد

منابع :از کتاب غریبانه

شاعر فریبا شش بلوکی

عکسها: ازمه وخورشید(خورشیدگام سبز)

 باتقدیروتشکرازسرور گرامی  جناب آقای مجتبی رنجکش بابت عکسهای زیبائی راکه به تصویرکشیده اند

/ 1 نظر / 93 بازدید
احمد بابائی دوگاهه

دوست شاعرو نویسنده ادیبم اقای علی اکبری لیاولی درود وهزاران درود برشما که چه شعری زیبا افرین برقلم شورانگیز ،ظرافت وشیوایی شما انسان را به وجد می اورد .دست مریزاد استاد